|
شبانگاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود او یک شب آنجا دیده خواهد شد... من او را پیش از این هرگز ندیده نام او را نیز نشنیده بودم ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم. نمی دانم کجا بودیم که من در نیلی چشمان او او در کبود شعر من زمان ها آشنا بودیم شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد نه فانوسی نه مهتابی هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری ولی دردا چه تقدیری من او را باز نشناختم زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند از آن سو قصه ی تلخی است ای افسوس ای اندوه او را موج ها بردند! و اینک هر سحر در قلب من *نیلوفری* نمناک می روید... مفتون امینی + نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386 10:21 AM توسط یاس پر احساس |
که می میرم ز بی آبی ولی هرگز ز ناچاری پی ** شبنم** نمی گردم + نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 11:47 AM توسط یاس پر احساس |
نگو بارون زده رو سر تموم غنچه ها ما با هم خود بهاریم شعر پاییزو نخون! نمی ذاریم دیو برف و یخ بیاد تو خونمون روبرومون *روشنه* فردا قشنگه ُ مگه نه؟ پیش پامون یه پل رنگ و وارنگه ُمگه نه؟ تو دلامون یه چراغه که بهش میگن: *امید* غم نداریم که تموم قصه سنگه ُمگه نه؟ ما باید قد بکشیم تا خود *خورشید*برسیم رو همه تاریکی ها خستگی ها "خستگی حریف ما نیست توی راه زندگی" نمی ذاریم که بیافتیم توی چاه زندگی... دست به دست هم می دیم تا دنیا **آفتابی** بشه آسمون آرزو آبی ِ آبی بشه... ما باید قد بکشیم تا خود*خورشید*برسیم ُ رو همه تاریکی ها "خستگی ها"
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386 1:49 PM توسط یاس پر احساس |
اي کاش بي هيچ کلامي ُبا هم همراه مي شديم و دست به دستِ پرستوهاي مهاجر تا فراسوي نا کجا آبادِ زندگي را پرواز مي کرديم. اي کاش با طنين آواي ملکوتي اذان ذره اي دلهايمان مي لرزيد.دستهايمان را بلند مي کرديم و در پيشگاه معشوق هميشه جاودان ُ طلب عمر و "نياز"مي کرديم. اي کاش به جاي اين که در برابر گريه هاي کودکي مظلوم ُ انگشت تعجب و حيرت به دهان بگيريم ُ ذره اي عشق* قطره اي مهربانی* و کمي محبت و عاطفه* در دست هايمان مي گذاشتيم و تقديمش مي کرديم. اي کاش همان تکه ناني را که داشتيم با هم "قسمت" مي کرديم. سهمي از آن تو و سهمي براي من. اي کاش يکديگر را دوست مي داشتيم. و به جاي سالهای دور از هم ُ در برابر لحظه اي جدایی تاب نمي آورديم. اي کاش زماني که باران مي باريد ُ قطره اي باران ُدلهاي مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا ميداد. و به وسعت آسمان آبی آن را پاک وروشن مي کرد... + نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386 10:55 AM توسط یاس پر احساس |
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و نا ولها که عشق آسان نموداول ولی افتاد مشکلها به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه ورسم منزل ها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما را سبک باران ساحل ها همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر نهان کی ماند آخر آن رازی کزو سازند محفلها حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهلها + نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386 2:24 PM توسط یاس پر احساس |
|
| ||||||